روا ساختن حاجت‏ها جز با سه چيز راست نيايد ، خرد شمردن آن ، تا بزرگ نمايد . پوشيدن آن ، تا آشکار گردد ، و شتاب کردن در آن ، تا گوارا شود . [نهج البلاغه]
کل بازديدها:----341698---
بازديد امروز: ----30-----
بازديد ديروز: ----51-----
جستجو:
مرهمی بر این احساس مقدس
 
 
  • درباره من
    مرهمی بر این احساس مقدس
    دل شکسته[7]
    خدای بزرگ از تو ممنونیم که قشنگترین احساس رو که همون احساس دوست داشتنه به ما هدیه کردی .ما با هم این احساس رو شناختیم ما با هم معنی واقعی عشق پاک رو معنی واقعی دوست داشتن رو معنی محبت کردن شناختیم و این یکی از هزاران دلیلی میتونه باشه که وقتی به همدیگر نگاه میکنیم احساس میکنیم توی آسمونیم وقتی با هم درد و دل میکنیم وقتی با هم صحبت میکنیم آرامشی که به ما دست میده نا گفتنیه تمام وجودمان لبریز از عشق میشه و این عشق برامون آرامش به ارمغان میاره مثل کودکی که با آرامش خاصی در آغوش مادر به خواب رفته و احساس امنیت میکنه !!!خداوندا!!! التماس میکنیم که این آرامش رو این عشق پاک رو برای ما همیشه زنده نگه داری از تو میخواهیم این آرامش رو تا ابد از ما دریغ نکنی
  • پيوندهاي روزانه
  • لينک دوستان من
  • اوقات شرعي
  • اشتراک در وبلاگ

    نام:

    ايميل:

     
  • + سپيد جاي زرد
    نويسنده: دل شکسته دوشنبه 10/10/1386 ساعت 8:43 عصر

    انگار همين ديروز بود که اسمش همه جا پيچيد . حس غريبي داشت ؛ شاعرانه ؛ عاشقانه . مثل خاطره اي که با رسيدنش هزاران خاطره رنگي و فراموش نشدني ديگه رو در دلها زنده ميکرد . چه زود گذشت . زود تر از انکه فکر مي کرد . اما ديگه بايد کوله بارشو مي بست و راهي سفر مي شد . اي رو از کوچ پرستو ها و از خميازه درختها و مرگ دسته جمعي برگ ها فهميد . تنها دلخوشيش يلدا بود بلندترين شب سال اما يلدا هم گذشت و مجبور شد که بره ... او رفت و دانه هاي برق شادي کنان در اسمان به رقص افتادن . زمستون رسيد و جاي فصل پاييز فصل زيبايي ها و فصل غم هاي دل انگيز رو گرفت ...

        نظرات ديگران ( )

  • + زندگي.....
    نويسنده: دل شکسته يکشنبه 21/5/1386 ساعت 6:26 عصر

    زندگي يعني به اجبار به دنيا آمدن , با غم زيستن و با ارزو مردن
    وقتي که به دنيا امدم گريه کردم ؛ همه گريه کردند ....نفهميدم چرا ؟؟!! حالا هر چه بزرگتر مي شوم مي فهمم چرا ان روز گريه کردم ... زندگي همينه , قانون زندگي اينه ... در طول زندگي خودمون اشتباهاتمون رو ناديده مي گيريم و. به دنبال فردايي براي جبران هستيم . اما کدام فردا ايا اين فردا و امثال اين فردا ها اصلا پيش مي ايد ؟ ايا قصد جبران داريم ؟
    تو دنيايي زندگي مي کنيم که بيشتر شادي ها و لذت ها گذار و کوتاه مدت هستند و بيشتر غم ها و درد ها عميق و جاودان . همه ما با لبخندي تصنعي و چهره اي گشاده و دروغين در اين دنيا - دنياي خيانت و دروغ و زشتي - زندگي مي کنيم

        نظرات ديگران ( )

  • + يک سال گذشت ....
    نويسنده: دل شکسته پنجشنبه 18/5/1386 ساعت 1:33 عصر

    ....::: بسم الله الرحمن الرحيم :::....




    يک سال گذشت....
    يه شب خواب ديدم که يکي از دوستام مرده ... از خواب پريدم , تو خواب گريه کرده بودم صورتم خيس بود , عرق سردي رو بدنم نشسته بود . صبح که شد به دوستم زنگ زدم حالش خوب بود خيالم راحت شد تا اينکه : 
    روز چهارشنبه مورخ 18 مرداد ماه سال 1385 بود که خبر اوردن فرشته اي از ميان ما رفت ... نه او فرشته نبود مسعود فرا تر از فرشته بود  . انساني دست  نيافتني . به راستي که خداوند گل چين گلزار است .الان فقط عکس ها و مهرباني ها و گذشت ها ي مسعود هست که به خاطره تبديل شده .
    روز وحشتناکي بود وقتي خبر رو شنيدم بهت زده و مبهوت به نقطه اي خيره شده بودم ... اخه چرا بايد نوجواني 15 ساله که هنوز خدا ميدونه چه ارزوهايي داشت به اين زودي از اين دنيا بره . نمي دونستم بايد چه کار کنم . گيج و سر در گم بودم . با اينکه خيلي با مسعود نبودم ولي از بچگي با هم دوست بوديم ؛ خيلي زياد
    حقيقتا ناراحتي و اشک هاي ما براي خودمون هست که همچين عزيزي رو از دست داده بوديم و اون ديگه بين ما نيست ولي مسعود به کمال معنويت رسيده بود و مطمئنم که الان خودش خوشنود هست
    شب قبل از اين ماجرا مادر مسعود خواب ديده بود که دايي شهيد مسعود به اون مي گفت مي خواد مسعود رو بره ... به اوج ...به اسمونا و همين اتفاق هم افتاد , مسعود رفت و ما رو تنها گذاشت ... ما رو تو اين دنياي  خاکي و خيانت و دروغ تنها گذاشت--- رفت
    تو مراسم تشيع مسعود خيلي شرکت کرده بودن ... اقوام , اشنايان و دوستانش  . اونجا خيلي سعي کردم گريه نکنم تا حدودي موفق شدم ولي نتونستم ... دور از چشم بقيه گريه کردم...خونه که رفتم بغد از چند ساعت بهم گفتن اينقدر تو هم نباش اونوقت که به بغضي که تو گلوم گيرکرده بود و داشت خفم مي کرد منفجر شد . گريه کردم . الان هم گريه مي کنم بعد از يک سال دوباره دارم گريه مي کنم .


    مسعود در يک حاثه وحشتناک جون خود رو از دست داد . يک کاميون با بار اجر از روي مسعود رد شده بود ... اون هنوز زنده بود . هنوز جون داشت . هنوز حرف ميزد . اما...
    اونو به بيمارستان رسوندن ... تمام استخونهاش از کمر تا استخوانهاي ران پاش پودر شده بود دستگاهاي داخلي بدنش از بين رفته بودن ... اون مرد جلو چشم هاي باباش مرد . ....


    خدا اون رو  از همون اول بازي برنده اعلام کرد . بازي کثيف و وحشتناک زندگي .


    مي شه بعضي ها رو مثل اشک از چشمات بندازي.... اما نمي توني جلوي اشکي رو بگيري که با رفتن بعضي ها از چشمات جاري مي شه

    مجلس تمام گشت و نديديم روي دوست
    گلشن مهطر است سراپا ز بوي يار
                                     گشتيم هر کجا نشنيديم بوي دوست
    هر جا که مي روي ز رخ يار روشن است
                                     خفاش وار راه نبرديم سوي دوست
    ميخوارگان دلشده ساغر گرفته اند
                                 ما را نَمي نصيب نشد از سبوي دوست
    گوش من و تو وصف رخ يار نشنود
                                   ورنه جهان ندارد جز گفتگوي دوست
    با عاقلان بگو که رخ يار ظاهر است
                        کاوش بس است اين همه در جستجوي دوست



        نظرات ديگران ( )

  • + بغض....
    نويسنده: دل شکسته دوشنبه 25/10/1385 ساعت 7:1 عصر

     


    بغض دارم ... ولي نميخواهم بنويسمشان.... ميخواهم فرياد بکشم .... نپرس چرا؟
    بغض دارم ؛‏بغض پر از گريه ؛ نپرس چرا ؟‏همراهيم کن .......... 



        نظرات ديگران ( )

  • + من ميترسم از ...
    نويسنده: دل شکسته جمعه 22/10/1385 ساعت 9:55 صبح

     

    هزار بار آسمان را قسم دادم که ديگر به چشمان گريان من نگاه نکند.
    من از حقيقت بي پايان از تصويري بي نشان،از عشق يک آهو مي ترسم
    من از روزگار سنگدل از بايدها و نبايدها مي ترسم،
    مي ترسم از آغاز هر سرنوشت و از طلوع هر زيبايي.
    من از روح سرگردان زندگي،از گريزان بودن ياران مي ترسم،
    از صداي پاي رهگذران مي ترسم.
    از آنچه هستم و هست مي ترسم
    از جاده بي انتهايي که عاقبت مرا آواره خود خواهد ساخت مي ترسم.
    از لحظه ها و ساعتهايي که مرا نيز همانند خودشان بي عاطفه کردند ميترسم.



        نظرات ديگران ( )

  • + تا کي
    نويسنده: دل شکسته پنجشنبه 21/10/1385 ساعت 1:31 عصر

    عشق صداي فاصله هاست .....
    تا کي بايد در سرزمين عشاق سربه زير باشم و چشمهاي خيسم را از ديگران پنهان کنم؟ تا کي بايد بگويم که عاشقم ، ولي يک عاشق تنها ، عاشقي که معشوقش در کنارش نيست! تا کي بايد به انتظارت زير باران بنشينم و همراه با آسمان بنالم و ببارم؟ .... و تا کي بايد با دستهاي خالي ، با آغوش سرد ، با دلي خالي از آرزو و اميد ، با چشماني خيس و شاکي زندگي کنم؟....... تا کي ؟؟؟؟



        نظرات ديگران ( )

  • + وقتي ....
    نويسنده: دل شکسته چهارشنبه 20/10/1385 ساعت 9:31 عصر

     


    ...آه خدايا ...


     


    وقتيکه دل گرفته و غمدار است ، وقتي که همه دوستان دشمنند


     وقتي خانه زندان است ، وقتي مرگ زندگي است اما از تو گريزان است


     وقتي سوختن تنها علاجش ساختن است ، وقتي دوست داشتن پايانش شکست و از يادبردن است


     وقتي عمق همه نگاهها يک لجنزار متعفن است ، وقتي وراي هر حرفي نيش يک افعي کشنده است


     وقتي در همه راهها چاه پنهانيست ، وقتي آسمان بالاي سرت سياه از دود دلهاي گرفته است


      به چه ميتوان خود را دلخوش ساخت


     نا اميدانه به سوي تو نگاه دوخته ام تا که بار ديگر دستم را بگيري و از اين ظلمت خلاصي ام دهي


     براي من بهترينها را بخواه ، زندگي را با تمام خوشي هايش به من ارزاني کن


     غمهاي زندگي ام را بر من روا کن که با جسم و روحم آميخته است


      اي کاش ميدانستم چه زمان مرگم فرا ميرسد


     آن وقت هرآنچه در دل داشتم به آنها که مرا به وجود آورده اند ميگفتم


     و سپس به آنهايي که شادي زودگذر را از من ميگيرند ، آنگاه آسوده تسليم مرگ ميشدم


     اما هيهات که چنين نيست چه ميشد اي خدا که به من جسارت و گستاخي عطا ميکردي


     شايد در آن هنگام ميتوانستم بدون ترس و بدون آنکه هراسي از آزردن دلي داشته باشم


     از خود دفاع کنم


     کاش اين زبان الکن را از من ميگرفتي و به جايش شهامت سخن گفتن ميدادي


                         اگر ترس از عذاب دوزخ تو نبود ، اگر يقين مي يافتم که به سبب هتک حرمت مغضوب درگاهت


      نخواهم بود   ! 


      آن وقت چه ميکردم ؟   


      خط بطلان ميکشيدم بر عاطفه و خود را از زنجير آنها آزاد مي ساختم


     خشمگين مشو زيرا خود خوب ميداني که اين بنده زبونت قادر نيست و ناتوان است


     بازهم در اين غروب آزاد شده ابليس در من رخنه کرده و وسوسه ام ساخته که لب به کفر بگشايم


     اما اي محبوبم تا تورا دارم از ابليس وحشت نخواهم کرد .


      خوب ميدانم که درِآشتي تو هميشه به رويم باز است.


       


     


        نظرات ديگران ( )